یاس کبود

وقتی دل ایران در غم رفتنت شکست

ارسال شده در 30 اردیبهشت 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته, مکتب شهدا, شهادت

 

یاد آن شب که تا سحر، غرق در راز و نیاز بودیم؛  

عقل می‌دانست رفته‌ای، اما دل در انتظارِ معجزه بود.  

گره می‌زدیم و شمع روشن می‌کردیم،  

و آسمان نیز در این درد، با ما می‌گریست.


بگو که رفته‌ای، یا هنوز هستی؟  

بگو از آن قدِ رشید، چه اندازه باقی مانده است؟  

چون مادر سوختی، و چون حسن، غریب بودی؛  

دستت را کسی نگرفت، اما تو خود دستگیر بودی.

 

هر که از تو گذشت، طعنه‌ای مهمانت کرد،  

و تو با لبخند، به استقبالش رفتی.  

گفتی: «قرآن هرگز نمی‌سوزد»؛  

و قسم به قرآن که تو «أجرهم عند ربهم» شدی.

 

تو مهربان‌تر از آن بودی که بمانی،  

و عاشق‌تر از آنکه دلبستهٔ میز و صندلی شوی.  

در غمِ رفتنت، عزیز من، یک ایران درهم شکست؛  

من دیدم که دلِ کارگر شکست.

 

نبودی، پس کمرِ ابرمرد خم گشت؛  

و هم‌مسلکانت، که سکوتشان فریاد شد،  

از چشم جاری گشت.  

خادم‌الرضا بودی، و رضا پناهت داد؛  

و کبوترانش به استقبالت،  

جان در قربانگاهِ عشق نهادند.

 

ابراهیم رئیسی خادم الرضا رئیسی مرد عمل سوگ ایران شهید خدمت مسئول تراز مسئول تراز انقلاب نظر دهید »

خاطره ای از راهیان نور و معنای دیدار با آقا

ارسال شده در 29 اردیبهشت 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته, مکتب شهدا

شهریور سال ۱۳۹۷؛ شب آخر اردوی آموزشی بود. خبر رسید برای اختتامیه قرار است «آقای مراد» بیاید. این از آن خبرهای درگوشی بود که نباید صدایش در می‌آمد؛ برای همین رفتیم روی پله‌های وسط باغچه ردیف شدیم. درخت‌های کاج و بوی خاک سرماخورده فضا را پر کرده بود و صدای زوزه‌ی گرگ‌ها گاهی دلسردمان می‌کرد. سرور که ما را دید، گفت: «اینجا چه خبره، دخترا؟ می‌رفتید داخل.» ما هم سعی کردیم تفره برویم، ولی خب متوجه شد و به سحر چشم غره رفت و گفت: «قرار نبود یه لشکر راه بندازی دنبال خودت! گفتم دو نفر.»

 

قبل از اینکه سحر بخواهد حرفی بزند، گفتم: «خب خانم سرور، چه اشکالی داره؟ ما همه دل داریم. تو اصلاً اگه دلت میاد، خودت بگو کی بره، کی بمونه. البته همه به جز من.» همه‌ی دخترها زدند زیر خنده و گفتند: «اره سرور، همه به جز من!» کوتاه آمد و گفت: «چند دقیقه دیگه می‌رسه. حواستون جمع باشه، اذیت نمی‌کنید. عکس تکی و سلفی تکی هم نداریم. باهم جمع می‌شید، عکس می‌گیرید، بعد هم بگید بچه‌های آبادان هستید.»  

«چشم قربان، ما بچه‌های آبادانیم کاکا!» و می‌زنیم زیر خنده. سرور می‌رود و پچ‌پچ‌ها شروع می‌شود. دلم لک زده بود برایش. برای حرف‌هایش، اصلاً صدا و آن لحن خاص و لهجه‌ی خوزستانی‌اش؛ همه چیزش خاص بود. می‌توانستم لرزش دست‌هایم را حس کنم و حتی صدای تپش‌های قلبم را. هوای همدان، برخلاف آبادان سرد بود، مخصوصاً شب‌هایش مثل زمستان‌های خودمان بود و سرمایش برایم دلپذیر. دست‌هایمان را می‌گذاشتیم روی دهانمان و ها می‌کردیم.

 

چیزی به شروع برنامه نمانده بود. همه داخل بودند، ولی هنوز نیامده بود. اما این هیچ‌چیز از ذوق دیدنش کم نمی‌کرد و فقط خاطرات رزمایش راهیان‌نور را در ذهنمان تداعی می‌کرد: بیابان، سرما، یک دل هوایی، دو چشم بهاری و آقای مراد؛ تمام آنچه که برای یک شب شهدایی لازم است، و دیگر هیچ.

 

ماشین روبه‌روی ما توقف می‌کند. چشم‌هایمان را ریز می‌کنیم؛ خودش است. در مرحله‌ی اول ناموفق بودیم و از دستمان درآمد. کنار در اتاق می‌ایستیم. می‌آید بیرون و به گرمی استقبال می‌کند، بعد به سمت سالن بدرقه‌اش می‌کنیم.  

می‌گوید: «زیرصدا رو درست کن! چرا اینقدر اکویش زیاده؟ سیستم صدا دست کیه؟ آقا، اکو را قطع کن دیگه!»  

من اما در ذهنم فقط یک جمله تکرار می‌شد: «یعنی قبول می‌کنه ما رو دیدار ببره؟ تعدادمون که زیاد نیست، حالا مگه چی می‌شه؟» شروع می‌کند به صحبت کردن با همان لحن صمیمی‌اش. چقدر جالب، مسابقه می‌گذارد و جایزه هم به انتخاب برنده است. در سالن، دست کسی را پایین نمی‌بینم. قرار شد هرکداممان برود جایزه را دیدارِ آقا بطلبد.

 

«خب دخترم، شما جایزه چی می‌خوای؟»  

«میشه بعد بهتون بگم؟»  

«نه، الان بگو. میکروفون بدین دستش.»  

دستش می‌لرزد:«من چیزی نمی‌خوام… فقط یه چیز، اونم دیدار با آقا.»  

خیلی جدی می‌شود، خنده‌ی تلخی می‌زند و می‌پرسد: «کی به شما گفته من دیدار می‌برم؟» بعد رو به جمعیت می‌کند و می‌گوید: «چرا شما فکر می‌کنید لیاقت دیدار با آقا رو دارید؟»  

همین یک جمله انگار کافی بود برای آوار کردن دلم. و بعد دیگر چیزی نشنیدم. گریه بود و نفس‌هایی که دم‌به‌دم بند می‌آمد و آغوشی از حسرت که محکم می‌فشاردم. مرضیه آرامم می‌کند. من اما دلخور از حرف‌هایش نگاهش می‌کنم. سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی مرضیه او همچنان ادامه می‌دهد و انتهای صحبت‌هایش می‌گوید:«می‌تونم بهتون قول بدم که پک هدیه‌ی آقا رو از بیت‌ بگیرم»

 

برنامه تمام می‌شود. دخترا بلند می‌شوند برای بدرقه‌ی او، من اما فقط تماشایش می‌کنم.  

می‌رویم سر مزار دو شهید گمنام تا پاسی از شب. تمام وقت، یک جمله در ذهنم تکرار می‌شود: «چرا فکر کردید لیاقت دیدنش رو دارید؟»  

حالا من اینجا دنبال یک دلیل بودم. دنبال اینکه اگر بروم، اگر بنشینم بین آن جمعیت، حرفی هم برای گفتن دارم یا صرفاً فقط یک چشم‌سر برای دیدن؟ دستم را روی سنگ مزار می‌گذارم و سرمایش تا مغز استخوانم می‌رود. خیره می‌شوم به متن روی سنگ مزار (شهید گمنام) و گم می‌شوم در دل یک معما.

آقا اردوی آموزشی راهیان نور روایتگری شهید گمنام شهیدانه مزار شهید گمنام نظر دهید »

ایران جان

ارسال شده در 21 اردیبهشت 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع

 

«پذیرشِ فرخ‌لقا با لباس‌های باز و آن دسته‌قماشِ سس‌خرسی، برای من بسیار آسان‌تر از آن بود که او را میان تجمع مردمی، با پرچم ایران، ببینم؛ در حالی که فریاد “مرگ بر آمریکا” سر می‌داد. در آن لحظه، از شدت ناراحتی چشم‌هایم مدام خیس می‌شد و دستم را محکم مشت می‌کردم تا لرزش آن را پنهان کنم؛ تمام تلاشم این بود که ظاهری آرام و محکم از خود نشان دهم. دیدن این صحنه، مرا شوک کرده بود.

تنها سه روز از شهادت رهبر شهید می‌گذشت و من، آتشِ خشم بودم. با خود می‌گفتم: “فرخ‌لقا اینجا چکار می‌کند؟ اصلاً برای چه آمده است؟” خشمم را فرو می‌خوردم و بغض را در گلو خفه می‌کردم. او از کنارم رد می‌شد؛ گمان می‌کنم با خشم به او نگاه کردم، اما او بسیار آرام سرش را پایین انداخت و رفت. در آن شرایط، اصلاً نمی‌توانستم حضورش را هضم کنم. من او را خوب می‌شناختم؛ پنج سال با هم درس خوانده بودیم.

یادم می‌آید در سال‌های ۹۳ و ۹۴، وقتی دخترهای دبیرستانی بودیم؛ روزهایی که نه رفیق من آمده بود و نه رفیق او، به اسرار همکلاسی‌مان مونا، سه نفره رفتیم باغچه مدرسه زیر سایه درخت نشستیم و مشغول گپ‌وگفت شدیم. هرچه بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر به فاصله طولانی میان خودمان پی می‌بردیم؛ ما حتی در “وطن” هم اشتراک نداشتیم. من ایران را مام و جان خویش می‌دانستم، اما او، ایران را تنها بلای جان می‌دید.

در همان سال‌ها، مدام از آزادی و خدمات نکرده‌ی پهلوی می‌گفت. یادم هست یک بار که به دلیل تأخیر دبیر قرآن، من و زهره را از ورود به کلاس منع کرده بود، می‌خواستیم به خانم گرجی بگوییم تا پادرمیانی کند، اما فرخ‌لقا ما را دید و گفت: “چتونه بابا؟ هوا خیلی خوبه، بیاین بریم توی حیاط؛ حالا یک کلاس قرآن مگه چیه؟” ما بسیار متفاوت بودیم و من همیشه فاصله‌ام را با او حفظ می‌کردم. اما گاهی بحثمان بالا می‌گرفت و نمی‌شد کاری کرد؛ من آرام بودم و او، هر کجا می‌نشست، با هر کسی هم‌سخن می‌شد. او اهل حضور در راهپیمایی‌ها نبود و حتی راهپیمایی ۲۲ بهمن را که با مدرسه میرفتیم ما را مسخره می‌کرد.

اما حالا… باید باور می‌کردم فرخ‌لقا با این تیپ، با این لباس‌های مشکی و پوشیده، درست همین‌جا ایستاده است؛ پرچم ایران را بر فراز دستش می‌رقصاند و مرگ بر آمریکا می‌گوید!

چند شب می‌گذرد و در این فاصله، او را در اغلب تجمعات شبانه می‌بینم. هم من او را شناخته بودم و هم او مرا، اما چیزی مانع می‌شد که سلام کنیم یا حتی صحبت کنیم. شاید همان گذشته و همان اختلافات مانع بود؛ اختلافاتی که امروز از میان ما رفته است. او تغییر کرده بود و من، چون خود حاصلِ تغییرات و تجربه‌ی متفاوت بودن هستم، خوب می‌دانم او چه حالی دارد. می‌دانم وقتی تنها می‌آید و دوستانش اطرافش نیستند، چه حالی دارد. می‌دانم وقتی می‌خواهد اطرافیانش را متقاعد کند، اگر تمام این مدت مسیرش اشتباه بوده باشد، چقدر زجر می‌کشد.

سرانجام، سکوت را می‌شکنم و پس از چند دیدار و رو در رو شدن، به او سلام می‌کنم.»

از لاک جیغ تا خدا ایران جان ایران پاینده رهبر شهید نظر دهید »

شیر یا خط

ارسال شده در 13 اردیبهشت 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته

 

— چطوری روت میشه با این بری تو خیابون؟

با لبخند جواب دادم: «مگر چه عیبی دارد؟ من که هر بار نگاهم بهش می‌افتد، ذوق می‌کنم.»

— چی می‌گی تو؟ اصلاً او از وجود تو خبر دارد که این‌طور درگیرش هستی؟ نگاه کن، تو را خدا حتی به دفترت هم رحم نکردی؛ این همه طرح، حتماً باید عکس او باشد!

 

همه این سؤال‌ها را با اخمی آمیخته به کنجکاوی از من می‌پرسید و من با لبخند همراهیش می‌کردم: «چه اهمیتی دارد؟ من دوستش دارم و این برای من بسیار ارزشمند است.»

 

ناگهان جاکلیدی را از کیفم قاپید. یک طرف آن تصویر حضرت آقا بود و طرف دیگر، تصویر یک سردار شهید. با لحنی بازیگوش گفت: «می‌اندازم هوا؛ اگر عکس او آمد یعنی دوستت دارد، اگر نیامد یعنی دوستت ندارد!»

 

خندیدم و گفتم: «برای من مهم نیست…» اما وقتی عکس آقا آمد، چنان ذوق کردم که دلم می‌خواست گریه کنم. بدون هیچ تأملی به او گفتم: «دیدی؟ شقایق دل به دل راه دارد!» صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم؛ شادی را با تک‌تک سلول‌هایم لمس می‌کردم؛ این حس و حال و حالت را دوست داشتم. 

 

— نه، این‌طوری نمی‌شود! شانسی بود، دوباره می‌اندازم.

 

نفسم به شماره افتاده بود. این بار برخلاف بار اول، استرس داشتم. منتظر بودم شقایق دستش را باز کند… اما باورکردنی نبود! غیرممکن بود! باز هم عکس آقا بود! هر دو مات و مبهوت مانده بودیم.

 

— چیه؟ تا سه نشه، بازی نشه!

بالاخره کوتاه آمد. دل به دل راه داشت… برای بار سوم هم عکس آقا آمد. شاید این، شیرین‌ترین «شیر یا خطِ» زندگی من بود.»

حضرت آقا شیر یا خط عاشقانه های مذهبی ماه پشت آینه نظر دهید »

سنگری به نام خیابان

ارسال شده در 3 فروردین 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع

مبادا خسته و دلسرد شوید به آنچه امروز اطراف شما رخ میدهد.
امام حسینی ها و سینه زن های عاشورا امروز سنگرشان خیابان است.
مبادا چون در خانه نشسته ایم جام زهر آتش‌بس و آزادسازی تنگه هرمز را به امام امت تحمیل کنیم.

یادتان باشد با سکوت های پی در پی و عدم همراهی نائب بر حق امام زمان حضرت امام خامنه‌ای شهید رحمت الله علیه باعث شد امروز نه فقط از داشتن و حضور امام زمان ارواحنا له الفداء محروم شویم بلکه از دیدن و شنیدن صدای مبارک نائبشان هم امروز محروم مانده ایم.
کربلا یک بار در تاریخ می افتد یادتان باشد تجمعات امروز قضا ندارند و هرگز آن را نمیتوانید ادا کنید
قیام امروز ما قدرت امت اسلامی را فزونی داده به سربازان اسلام قوت قلب میدهد و غم و اندوه خانواده شهدا را تسلی
حضور ما در سنگر خیابان یک وظیفه است و حقی است که حجت خدا بر گردن ما دارد.
ان شاءالله با حضور پررنگ و موثر سبب تعجیل فرج آخرین ذخیره الهی باشیم

و من الله توفیق

 

امام خامنه ای برای خدا جنگ رمضان خیابان نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
 خانه
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

یاس کبود

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • دلنوشته
  • سبک زندگی
  • سیره علما
  • شهادت
  • مهدویت
  • مکتب شهدا
  • ولادت

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان