شهریور سال ۱۳۹۷؛ شب آخر اردوی آموزشی بود. خبر رسید برای اختتامیه قرار است «آقای مراد» بیاید. این از آن خبرهای درگوشی بود که نباید صدایش در میآمد؛ برای همین رفتیم روی پلههای وسط باغچه ردیف شدیم. درختهای کاج و بوی خاک سرماخورده فضا را پر کرده بود و صدای زوزهی گرگها گاهی دلسردمان میکرد. سرور که ما را دید، گفت: «اینجا چه خبره، دخترا؟ میرفتید داخل.» ما هم سعی کردیم تفره برویم، ولی خب متوجه شد و به سحر چشم غره رفت و گفت: «قرار نبود یه لشکر راه بندازی دنبال خودت! گفتم دو نفر.»
قبل از اینکه سحر بخواهد حرفی بزند، گفتم: «خب خانم سرور، چه اشکالی داره؟ ما همه دل داریم. تو اصلاً اگه دلت میاد، خودت بگو کی بره، کی بمونه. البته همه به جز من.» همهی دخترها زدند زیر خنده و گفتند: «اره سرور، همه به جز من!» کوتاه آمد و گفت: «چند دقیقه دیگه میرسه. حواستون جمع باشه، اذیت نمیکنید. عکس تکی و سلفی تکی هم نداریم. باهم جمع میشید، عکس میگیرید، بعد هم بگید بچههای آبادان هستید.»
«چشم قربان، ما بچههای آبادانیم کاکا!» و میزنیم زیر خنده. سرور میرود و پچپچها شروع میشود. دلم لک زده بود برایش. برای حرفهایش، اصلاً صدا و آن لحن خاص و لهجهی خوزستانیاش؛ همه چیزش خاص بود. میتوانستم لرزش دستهایم را حس کنم و حتی صدای تپشهای قلبم را. هوای همدان، برخلاف آبادان سرد بود، مخصوصاً شبهایش مثل زمستانهای خودمان بود و سرمایش برایم دلپذیر. دستهایمان را میگذاشتیم روی دهانمان و ها میکردیم.
چیزی به شروع برنامه نمانده بود. همه داخل بودند، ولی هنوز نیامده بود. اما این هیچچیز از ذوق دیدنش کم نمیکرد و فقط خاطرات رزمایش راهیاننور را در ذهنمان تداعی میکرد: بیابان، سرما، یک دل هوایی، دو چشم بهاری و آقای مراد؛ تمام آنچه که برای یک شب شهدایی لازم است، و دیگر هیچ.
ماشین روبهروی ما توقف میکند. چشمهایمان را ریز میکنیم؛ خودش است. در مرحلهی اول ناموفق بودیم و از دستمان درآمد. کنار در اتاق میایستیم. میآید بیرون و به گرمی استقبال میکند، بعد به سمت سالن بدرقهاش میکنیم.
میگوید: «زیرصدا رو درست کن! چرا اینقدر اکویش زیاده؟ سیستم صدا دست کیه؟ آقا، اکو را قطع کن دیگه!»
من اما در ذهنم فقط یک جمله تکرار میشد: «یعنی قبول میکنه ما رو دیدار ببره؟ تعدادمون که زیاد نیست، حالا مگه چی میشه؟» شروع میکند به صحبت کردن با همان لحن صمیمیاش. چقدر جالب، مسابقه میگذارد و جایزه هم به انتخاب برنده است. در سالن، دست کسی را پایین نمیبینم. قرار شد هرکداممان برود جایزه را دیدارِ آقا بطلبد.
«خب دخترم، شما جایزه چی میخوای؟»
«میشه بعد بهتون بگم؟»
«نه، الان بگو. میکروفون بدین دستش.»
دستش میلرزد:«من چیزی نمیخوام… فقط یه چیز، اونم دیدار با آقا.»
خیلی جدی میشود، خندهی تلخی میزند و میپرسد: «کی به شما گفته من دیدار میبرم؟» بعد رو به جمعیت میکند و میگوید: «چرا شما فکر میکنید لیاقت دیدار با آقا رو دارید؟»
همین یک جمله انگار کافی بود برای آوار کردن دلم. و بعد دیگر چیزی نشنیدم. گریه بود و نفسهایی که دمبهدم بند میآمد و آغوشی از حسرت که محکم میفشاردم. مرضیه آرامم میکند. من اما دلخور از حرفهایش نگاهش میکنم. سرم را میگذارم روی شانهی مرضیه او همچنان ادامه میدهد و انتهای صحبتهایش میگوید:«میتونم بهتون قول بدم که پک هدیهی آقا رو از بیت بگیرم»
برنامه تمام میشود. دخترا بلند میشوند برای بدرقهی او، من اما فقط تماشایش میکنم.
میرویم سر مزار دو شهید گمنام تا پاسی از شب. تمام وقت، یک جمله در ذهنم تکرار میشود: «چرا فکر کردید لیاقت دیدنش رو دارید؟»
حالا من اینجا دنبال یک دلیل بودم. دنبال اینکه اگر بروم، اگر بنشینم بین آن جمعیت، حرفی هم برای گفتن دارم یا صرفاً فقط یک چشمسر برای دیدن؟ دستم را روی سنگ مزار میگذارم و سرمایش تا مغز استخوانم میرود. خیره میشوم به متن روی سنگ مزار (شهید گمنام) و گم میشوم در دل یک معما.