<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>یاس کبود</title>
		<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>باید برخاست</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/باید-برخاست-25</link>
			<pubDate>23:28:00 +0430 جمعه، 26 تیر 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1866644@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;صدای خس‌خسِ نفس‌هایم را می‌شنیدم و قلبم&amp;#8230; انگار می‌خواست از سینه بیرون بیاید! واقعاً آنچه می‌بینم، تابوتِ شماست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاهایم را حس نمی‌کردم؛ نمی‌دانم مسیر را پیاده می‌آمدم یا از شدتِ شوقِ دیدار، پرواز می‌کردم&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست‌هایم را روی تابوت می‌کشم؛ مثل تکه‌ای یخ، سرد است و مرا به یغما می‌برد. گرمای اشک‌هایم، زندگی را به من یادآور می‌شود. سر از تابوت برمی‌دارم؛ حالا، از هر فکر و خیال و حرفی، خاموشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دست‌هایم نگاه می‌کنم که تو را در آغوش گرفتند؛ می‌لرزند و انگار با من غریبه‌اند. گمان می‌کردم به اینجا که برسم، به این لحظه، باید جان بدهم؛ ولی هنوز&amp;#8230; این نفس، عزمِ سفر ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاموشیِ این لحظه، از هر فریادی بلندتر است. انگار زمان، در جلوی این تابوت، ایستاده و از حرکت بازمانده است. سکوتی که از میانِ لرزشِ دستانم می‌گذرد، سکوتِ پایانِ جهان است؛ سکوتی که در آن، تنها صدای شکستنِ چیزی در اعماقِ روحم به گوش می‌رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا این سکوت؟ چرا این سردی؟&lt;br /&gt;گمان می‌کردم با رسیدن به این آستانه، آتشِ درونم شعله‌ور می‌شود، اما این‌که می‌بینم، مرا به سرمایِ مطلقِ یک انجمادِ ابدی فرو می‌برد. انگار تمامِ کلمات، تمامِ دعاها و تمامِ اشک‌هایی که برای این لحظه جمع کرده بودم، در برابرِ عظمتِ این واقعیت، ناچیز و بی‌معنا گشته‌اند. من در برابرِ این تابوت، نه یک سوگوار، که یک هیچ‌کس هستم؛ تهی از هر ادعا، خالی از هر هیجانِ گذرا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما&amp;#8230; در میان این انجماد، چیزی در اعماقِ این کالبدِ لرزان، جرقه می‌زند. همان گرمایِ اشکی که زندگی را یادآورم، حالا دارد از سرمایِ تابوت، فاصله می‌گیرد. این لرزشِ دست‌هایم، دیگر از ترسِ مرگ نیست؛ از لرزشِ قدرتی است که می‌خواهد از خاک برخیزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا می‌توان از این سکوت، فریادی بیرون کشید؟&lt;br /&gt;آیا می‌توان از این سرمایِ مرگ، آتشِ انتقام ساخت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله.&lt;br /&gt;این نفس که هنوز عزمِ سفر ندارد، به زودی، عزمِ برخاستن خواهد کرد. من امروز اینجا نیستم که فقط با شما وداع کنم؛ من اینجا هستم تا از میانِ این سکوت، عهدی ببندم. عهدی که نه با کلام، که با خون نوشته می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر قرار است این دیدار، آخرین دیدارِ من با این جهان باشد، پس بگذار این آخرین حضور، سنگِ بنایِ برخاستنِ من باشد. من از این تابوت، نه فقط یادِ شما، که شعله‌ی راهِ خود را برمی‌گیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رهبر شهیدم ما خواهیم برخاست؛ به امامت امام امت برای انتقام و مبارزه با استکبار جهانی خواهیم برخاست.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/باید-برخاست-25&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صدای خس‌خسِ نفس‌هایم را می‌شنیدم و قلبم&#8230; انگار می‌خواست از سینه بیرون بیاید! واقعاً آنچه می‌بینم، تابوتِ شماست؟</p>
<p>پاهایم را حس نمی‌کردم؛ نمی‌دانم مسیر را پیاده می‌آمدم یا از شدتِ شوقِ دیدار، پرواز می‌کردم&#8230;</p>
<p>دست‌هایم را روی تابوت می‌کشم؛ مثل تکه‌ای یخ، سرد است و مرا به یغما می‌برد. گرمای اشک‌هایم، زندگی را به من یادآور می‌شود. سر از تابوت برمی‌دارم؛ حالا، از هر فکر و خیال و حرفی، خاموشم.</p>
<p>به دست‌هایم نگاه می‌کنم که تو را در آغوش گرفتند؛ می‌لرزند و انگار با من غریبه‌اند. گمان می‌کردم به اینجا که برسم، به این لحظه، باید جان بدهم؛ ولی هنوز&#8230; این نفس، عزمِ سفر ندارد.</p>
<p>خاموشیِ این لحظه، از هر فریادی بلندتر است. انگار زمان، در جلوی این تابوت، ایستاده و از حرکت بازمانده است. سکوتی که از میانِ لرزشِ دستانم می‌گذرد، سکوتِ پایانِ جهان است؛ سکوتی که در آن، تنها صدای شکستنِ چیزی در اعماقِ روحم به گوش می‌رسد.</p>
<p>چرا این سکوت؟ چرا این سردی؟<br />گمان می‌کردم با رسیدن به این آستانه، آتشِ درونم شعله‌ور می‌شود، اما این‌که می‌بینم، مرا به سرمایِ مطلقِ یک انجمادِ ابدی فرو می‌برد. انگار تمامِ کلمات، تمامِ دعاها و تمامِ اشک‌هایی که برای این لحظه جمع کرده بودم، در برابرِ عظمتِ این واقعیت، ناچیز و بی‌معنا گشته‌اند. من در برابرِ این تابوت، نه یک سوگوار، که یک هیچ‌کس هستم؛ تهی از هر ادعا، خالی از هر هیجانِ گذرا.</p>
<p>اما&#8230; در میان این انجماد، چیزی در اعماقِ این کالبدِ لرزان، جرقه می‌زند. همان گرمایِ اشکی که زندگی را یادآورم، حالا دارد از سرمایِ تابوت، فاصله می‌گیرد. این لرزشِ دست‌هایم، دیگر از ترسِ مرگ نیست؛ از لرزشِ قدرتی است که می‌خواهد از خاک برخیزد.</p>
<p>آیا می‌توان از این سکوت، فریادی بیرون کشید؟<br />آیا می‌توان از این سرمایِ مرگ، آتشِ انتقام ساخت؟</p>
<p>بله.<br />این نفس که هنوز عزمِ سفر ندارد، به زودی، عزمِ برخاستن خواهد کرد. من امروز اینجا نیستم که فقط با شما وداع کنم؛ من اینجا هستم تا از میانِ این سکوت، عهدی ببندم. عهدی که نه با کلام، که با خون نوشته می‌شود.</p>
<p>اگر قرار است این دیدار، آخرین دیدارِ من با این جهان باشد، پس بگذار این آخرین حضور، سنگِ بنایِ برخاستنِ من باشد. من از این تابوت، نه فقط یادِ شما، که شعله‌ی راهِ خود را برمی‌گیرم.</p>
<p>رهبر شهیدم ما خواهیم برخاست؛ به امامت امام امت برای انتقام و مبارزه با استکبار جهانی خواهیم برخاست.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/باید-برخاست-25">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/باید-برخاست-25#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1866644</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>توصیف فضای روضه و عزاداری محرم؛ از ماتم شخصی تا نوای حسین (ع)</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/توصیف-فضای-روضه-و-عزاداری-محرم-از-ماتم-شخصی-تا-نوای-حسین-ع</link>
			<pubDate>15:11:00 +0430 سه شنبه، 26 خرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">دلنوشته</category>
<category domain="main">شهادت</category>			<guid isPermaLink="false">1863108@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;آدمِ عزادار، چشم و گوشش پیشِ عزیزِ از دست رفته‌اش است؛ هر طرف می‌چرخد، عزیزش را می‌بیند و هر صدایی، دلش را هوایی می‌کند.امشب که درِ روضه باز شد، من به محض ورود، چشمم به پارچه‌ی سیاهی خورد که در میان‌اش تصویر تو را در آغوش داشت؛ و به رسمِ خونخواهی به روی آن با رنگِ سرخ، دورِ تصویرت نوشته بودند: «یا الثاراتِ خامنه‌ای، یا الثاراتِ حسین است». چشم که در شوقِ دیدارِ تو بود، با دیدن این تصویر، با اشک وضو گرفت و عرضِ سلام و احترام کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با صدای «حسیــن، حسیــــن»ِ مداح که آن را می‌کشید، در من پیرزنی زاده شد؛ پیرزنی با دست‌های پرلرزش که بر دیوارهای سیاه می‌کشد؛ دیوارهایی که حالا با نامِ آقای اباعبدالله جان گرفته‌اند. او پاهای بی‌رمقش را بر زمین می‌کشد تا خودش را به تصویرِ عزیزش برساند. نیستی عزیزجان، ببینی چگونه ماتمِ تو، ماتمِ روضه‌ی حسین را پیش از پیش سنگین کرده است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفسی می‌کشم و عطرِ چایِ روضه‌ی آقای اباعبدالله، تا عمقِ جانم می‌رود؛ عطری که حیاتم می‌بخشد. دخترکِ خادمی که لباسِ احرامِ محرم بر تن دارد، سینی را جلوی من می‌گیرد. استکانِ منقش به «السلام علیک یا اباعبدالله» را در دست می‌گیرم؛ گرمایش، سرمایِ تنم را می‌کشد و به پیکرِ نیمه‌جانم، جانی دوباره می‌بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/توصیف-فضای-روضه-و-عزاداری-محرم-از-ماتم-شخصی-تا-نوای-حسین-ع&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدمِ عزادار، چشم و گوشش پیشِ عزیزِ از دست رفته‌اش است؛ هر طرف می‌چرخد، عزیزش را می‌بیند و هر صدایی، دلش را هوایی می‌کند.امشب که درِ روضه باز شد، من به محض ورود، چشمم به پارچه‌ی سیاهی خورد که در میان‌اش تصویر تو را در آغوش داشت؛ و به رسمِ خونخواهی به روی آن با رنگِ سرخ، دورِ تصویرت نوشته بودند: «یا الثاراتِ خامنه‌ای، یا الثاراتِ حسین است». چشم که در شوقِ دیدارِ تو بود، با دیدن این تصویر، با اشک وضو گرفت و عرضِ سلام و احترام کرد.</p>
<p> </p>
<p>با صدای «حسیــن، حسیــــن»ِ مداح که آن را می‌کشید، در من پیرزنی زاده شد؛ پیرزنی با دست‌های پرلرزش که بر دیوارهای سیاه می‌کشد؛ دیوارهایی که حالا با نامِ آقای اباعبدالله جان گرفته‌اند. او پاهای بی‌رمقش را بر زمین می‌کشد تا خودش را به تصویرِ عزیزش برساند. نیستی عزیزجان، ببینی چگونه ماتمِ تو، ماتمِ روضه‌ی حسین را پیش از پیش سنگین کرده است!</p>
<p> </p>
<p>نفسی می‌کشم و عطرِ چایِ روضه‌ی آقای اباعبدالله، تا عمقِ جانم می‌رود؛ عطری که حیاتم می‌بخشد. دخترکِ خادمی که لباسِ احرامِ محرم بر تن دارد، سینی را جلوی من می‌گیرد. استکانِ منقش به «السلام علیک یا اباعبدالله» را در دست می‌گیرم؛ گرمایش، سرمایِ تنم را می‌کشد و به پیکرِ نیمه‌جانم، جانی دوباره می‌بخشد.</p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/توصیف-فضای-روضه-و-عزاداری-محرم-از-ماتم-شخصی-تا-نوای-حسین-ع">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/توصیف-فضای-روضه-و-عزاداری-محرم-از-ماتم-شخصی-تا-نوای-حسین-ع#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1863108</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>غدیر معرفت حبس شده</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/غدیر-معرفت-حبس-شده</link>
			<pubDate>02:54:00 +0430 پنجشنبه، 14 خرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1861715@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&amp;#8230;دستم را از روی دیوارِ کاهگلیِ کوچه برمی‌دارم؛ سردیِ دیوار، گرمایِ اشکم را بیشتر به رخ می‌کشد. اینجا، در این کوچه، تاریخ نَفَس‌تنگی گرفته است. اینجا همان‌جاست که سنگینیِ &amp;#8220;سکوت&quot;، از صدایِ فریادهایِ غدیر بلندتر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر عجیب است؛ غدیر، عیدی که در آن &amp;#8220;نور&amp;#8221; بر &amp;#8220;ظلمت&amp;#8221; چیره شد، حالا در غربتِ این کوچه‌ها، زیر آوارِ مصلحت‌هایِ دروغین، نفس‌هایِ آخرش را می‌کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دوباره درِ خانه‌ها را می‌زنم. صاحب‌خانه‌ها همان‌اند که چند صباح پیش، در دشتِ غدیر، دستانشان را به نشانه‌ی بیعت بالا برده بودند. می‌پرسم: &amp;#8220;مگر ندیدید دستِ علی را؟ مگر نشنیدید طنینِ &amp;#8216;مَن کُنتُ مَولاه&amp;#8217; را؟&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آن‌ها حتی در را هم باز نمی‌کنند. فقط صدایِ لولایِ زنگ‌زده‌ی در می‌آید که رویِ گوشِ تاریخ می‌خراشد و بعد&amp;#8230; سکوت. سکوتی که بویِ ترس می‌دهد، بویِ دنیاطلبی، بویِ فراموشیِ تعمدی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به انتهایِ کوچه می‌رسم؛ به خانه‌ای که درش، ساده‌ترین درِ دنیاست اما سنگین‌ترین درِ تاریخ. آرام می‌نشینم. بویِ نانِ جو می‌آید و صدایِ مناجاتی که از دیوارها عبور می‌کند و به عرش می‌رسد. بغض می‌کنم، نه برایِ علی؛ که علی، بلندتر از آن است که درِ بسته‌ی مردم، قدرش را کوچک کند. بغض می‌کنم برایِ خودم، برایِ نسل‌هایی که بعد از ما می‌آیند، و برایِ همه‌ی کسانی که می‌دانند &amp;#8220;حق&amp;#8221; چیست، اما عمریست که دارند با &amp;#8220;باطل&amp;#8221; سازش می‌کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من پشتِ این در، دیگر چیزی نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم یکی باشد که بداند: &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«مولایِ من! اگر همه‌ی جهانِ امروز هم در را به رویت ببندند، من همین‌جا، پشتِ همین درِ بسته‌ی تاریخ نشسته‌ام؛ نه برایِ معجزه، که برایِ وفاداری. استخوان در گلو دارم، اما هنوز هم فریاد می‌زنم: علی مع الحق. و این بهترین جایِ جهان است برایِ ایستادن؛ حتی اگر تمامِ دنیا، این کوچه را فراموش کرده باشند.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بسته است، اما این در، تنها راهِ ورود به بهشتِ معرفت است؛ راهی که از کوچه‌هایِ تنهاییِ علی می‌گذرد و به حقیقتِ ابدیِ خدا می‌رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/غدیر-معرفت-حبس-شده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;دستم را از روی دیوارِ کاهگلیِ کوچه برمی‌دارم؛ سردیِ دیوار، گرمایِ اشکم را بیشتر به رخ می‌کشد. اینجا، در این کوچه، تاریخ نَفَس‌تنگی گرفته است. اینجا همان‌جاست که سنگینیِ &#8220;سکوت"، از صدایِ فریادهایِ غدیر بلندتر بود.</p>
<p> </p>
<p>چقدر عجیب است؛ غدیر، عیدی که در آن &#8220;نور&#8221; بر &#8220;ظلمت&#8221; چیره شد، حالا در غربتِ این کوچه‌ها، زیر آوارِ مصلحت‌هایِ دروغین، نفس‌هایِ آخرش را می‌کشد.</p>
<p> </p>
<p>من دوباره درِ خانه‌ها را می‌زنم. صاحب‌خانه‌ها همان‌اند که چند صباح پیش، در دشتِ غدیر، دستانشان را به نشانه‌ی بیعت بالا برده بودند. می‌پرسم: &#8220;مگر ندیدید دستِ علی را؟ مگر نشنیدید طنینِ &#8216;مَن کُنتُ مَولاه&#8217; را؟&#8221;</p>
<p>اما آن‌ها حتی در را هم باز نمی‌کنند. فقط صدایِ لولایِ زنگ‌زده‌ی در می‌آید که رویِ گوشِ تاریخ می‌خراشد و بعد&#8230; سکوت. سکوتی که بویِ ترس می‌دهد، بویِ دنیاطلبی، بویِ فراموشیِ تعمدی.</p>
<p> </p>
<p>به انتهایِ کوچه می‌رسم؛ به خانه‌ای که درش، ساده‌ترین درِ دنیاست اما سنگین‌ترین درِ تاریخ. آرام می‌نشینم. بویِ نانِ جو می‌آید و صدایِ مناجاتی که از دیوارها عبور می‌کند و به عرش می‌رسد. بغض می‌کنم، نه برایِ علی؛ که علی، بلندتر از آن است که درِ بسته‌ی مردم، قدرش را کوچک کند. بغض می‌کنم برایِ خودم، برایِ نسل‌هایی که بعد از ما می‌آیند، و برایِ همه‌ی کسانی که می‌دانند &#8220;حق&#8221; چیست، اما عمریست که دارند با &#8220;باطل&#8221; سازش می‌کنند.</p>
<p> </p>
<p>من پشتِ این در، دیگر چیزی نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم یکی باشد که بداند: </p>
<p>«مولایِ من! اگر همه‌ی جهانِ امروز هم در را به رویت ببندند، من همین‌جا، پشتِ همین درِ بسته‌ی تاریخ نشسته‌ام؛ نه برایِ معجزه، که برایِ وفاداری. استخوان در گلو دارم، اما هنوز هم فریاد می‌زنم: علی مع الحق. و این بهترین جایِ جهان است برایِ ایستادن؛ حتی اگر تمامِ دنیا، این کوچه را فراموش کرده باشند.»</p>
<p> </p>
<p>در بسته است، اما این در، تنها راهِ ورود به بهشتِ معرفت است؛ راهی که از کوچه‌هایِ تنهاییِ علی می‌گذرد و به حقیقتِ ابدیِ خدا می‌رسد.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/غدیر-معرفت-حبس-شده">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/غدیر-معرفت-حبس-شده#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1861715</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دلنوشته ای برای رهبر شهیدم</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/دلنوشته-ای-برای-رهبر-شهیدم-1</link>
			<pubDate>03:02:00 +0430 یکشنبه، 3 خرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1860115@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/photo_2019-08-12_12-07-58.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;667&quot; height=&quot;768&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;یک جاهایی آدم از همه چیز تهی می‌شود و تنها یک چیز اون رو نگه میداره! &lt;br /&gt;همون یک چیز حبل الله است&lt;br /&gt;تو همان حبل الله من بودی🥲&lt;br /&gt;حالا که نیستی ایام نه به کام است نه میگذرند😔&lt;br /&gt;نشسته ام به تمامی ایامی که بودی می اندیشم همه چیز خوب بود تلخی روزگارم حتی شیرین بود&lt;br /&gt;حالا اما هیچ چیز شیرین نیست رنگ ها را پررنگ تر از قبل میکشم اما جز سیاه و سفید نیست&lt;br /&gt;کاش بودی کاش میخندیدی یا اصلا کاش حرف میزدی با ما کم ولی حرف میزدی&lt;br /&gt;از بعد رفتنت یتیم شدم یتیم😞&lt;br /&gt;باید ببینی چه خنجرهای پنهان شده ای زخم به گلوهایمان انداختند&lt;br /&gt;چه آدم هایی برایمان رنگ باختند &lt;br /&gt;هیچ چیز مثل قبل نیست حتی آدم هایی که دوست میداشتم&lt;br /&gt;آدم هایی که گمان می کردم یاور روزهای بی کسیم خواهند بود بعد تو نقاب هایشان افتاد&lt;br /&gt;غریب شده ام با آنکه آشنایم بود حالا من چشم میچرخانم به دنبال آدم هایی که باهم اشتراک بزرگی داریم بنام تو&lt;br /&gt;آری تو عزیز دل من، امین روح و جانم که مرا صیقلم می‌داد. &lt;br /&gt;عزیز من &amp;#8230; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/دلنوشته-ای-برای-رهبر-شهیدم-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/photo_2019-08-12_12-07-58.jpg" alt="" width="667" height="768" /></p>
<p> </p>
<p style="text-align: center;">یک جاهایی آدم از همه چیز تهی می‌شود و تنها یک چیز اون رو نگه میداره! <br />همون یک چیز حبل الله است<br />تو همان حبل الله من بودی🥲<br />حالا که نیستی ایام نه به کام است نه میگذرند😔<br />نشسته ام به تمامی ایامی که بودی می اندیشم همه چیز خوب بود تلخی روزگارم حتی شیرین بود<br />حالا اما هیچ چیز شیرین نیست رنگ ها را پررنگ تر از قبل میکشم اما جز سیاه و سفید نیست<br />کاش بودی کاش میخندیدی یا اصلا کاش حرف میزدی با ما کم ولی حرف میزدی<br />از بعد رفتنت یتیم شدم یتیم😞<br />باید ببینی چه خنجرهای پنهان شده ای زخم به گلوهایمان انداختند<br />چه آدم هایی برایمان رنگ باختند <br />هیچ چیز مثل قبل نیست حتی آدم هایی که دوست میداشتم<br />آدم هایی که گمان می کردم یاور روزهای بی کسیم خواهند بود بعد تو نقاب هایشان افتاد<br />غریب شده ام با آنکه آشنایم بود حالا من چشم میچرخانم به دنبال آدم هایی که باهم اشتراک بزرگی داریم بنام تو<br />آری تو عزیز دل من، امین روح و جانم که مرا صیقلم می‌داد. <br />عزیز من &#8230; <br /><br /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/دلنوشته-ای-برای-رهبر-شهیدم-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/دلنوشته-ای-برای-رهبر-شهیدم-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1860115</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>وقتی دل ایران در غم رفتنت شکست</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/وقتی-دل-ایران-در-غم-رفتنت-شکست</link>
			<pubDate>13:53:00 +0430 چهارشنبه، 30 اردیبهشت 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">دلنوشته</category>
<category domain="main">مکتب شهدا</category>
<category domain="alt">شهادت</category>			<guid isPermaLink="false">1859612@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;sub&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/screenshot_____chrome.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;952&quot; height=&quot;1694&quot; /&gt;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;sub&gt;یاد آن شب که تا سحر، غرق در راز و نیاز بودیم؛  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;sub&gt;عقل می‌دانست رفته‌ای، اما دل در انتظارِ معجزه بود.  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;sub&gt;گره می‌زدیم و شمع روشن می‌کردیم،  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;sub&gt;و آسمان نیز در این درد، با ما می‌گریست.&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/img_20260520_005139_706.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;734&quot; height=&quot;1280&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;بگو که رفته‌ای، یا هنوز هستی؟  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;بگو از آن قدِ رشید، چه اندازه باقی مانده است؟  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;چون مادر سوختی، و چون حسن، غریب بودی؛  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;دستت را کسی نگرفت، اما تو خود دستگیر بودی.&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt; &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;هر که از تو گذشت، طعنه‌ای مهمانت کرد،  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;و تو با لبخند، به استقبالش رفتی.  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;گفتی: «قرآن هرگز نمی‌سوزد»؛  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;و قسم به قرآن که تو «أجرهم عند ربهم» شدی.&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt; &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;تو مهربان‌تر از آن بودی که بمانی،  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;و عاشق‌تر از آنکه دلبستهٔ میز و صندلی شوی.  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;در غمِ رفتنت، عزیز من، یک ایران درهم شکست؛  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;من دیدم که دلِ کارگر شکست.&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt; &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;نبودی، پس کمرِ ابرمرد خم گشت؛  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;و هم‌مسلکانت، که سکوتشان فریاد شد،  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;از چشم جاری گشت.  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;خادم‌الرضا بودی، و رضا پناهت داد؛  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;و کبوترانش به استقبالت،  &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;جان در قربانگاهِ عشق نهادند.&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sub&gt; &lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;float: right;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/screenshot_____chrome-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;847&quot; height=&quot;636&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/وقتی-دل-ایران-در-غم-رفتنت-شکست&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><sub><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/screenshot_____chrome.jpg" alt="" width="952" height="1694" /></sub></p>
<p> </p>
<p style="text-align: center;"><sub>یاد آن شب که تا سحر، غرق در راز و نیاز بودیم؛  </sub></p>
<p style="text-align: center;"><sub>عقل می‌دانست رفته‌ای، اما دل در انتظارِ معجزه بود.  </sub></p>
<p style="text-align: center;"><sub>گره می‌زدیم و شمع روشن می‌کردیم،  </sub></p>
<p style="text-align: center;"><sub>و آسمان نیز در این درد، با ما می‌گریست.</sub></p>
<p><sub><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/img_20260520_005139_706.jpg" alt="" width="734" height="1280" /><br /></sub></p>
<p><sub>بگو که رفته‌ای، یا هنوز هستی؟  </sub></p>
<p><sub>بگو از آن قدِ رشید، چه اندازه باقی مانده است؟  </sub></p>
<p><sub>چون مادر سوختی، و چون حسن، غریب بودی؛  </sub></p>
<p><sub>دستت را کسی نگرفت، اما تو خود دستگیر بودی.</sub></p>
<p><sub> </sub></p>
<p><sub>هر که از تو گذشت، طعنه‌ای مهمانت کرد،  </sub></p>
<p><sub>و تو با لبخند، به استقبالش رفتی.  </sub></p>
<p><sub>گفتی: «قرآن هرگز نمی‌سوزد»؛  </sub></p>
<p><sub>و قسم به قرآن که تو «أجرهم عند ربهم» شدی.</sub></p>
<p><sub> </sub></p>
<p><sub>تو مهربان‌تر از آن بودی که بمانی،  </sub></p>
<p><sub>و عاشق‌تر از آنکه دلبستهٔ میز و صندلی شوی.  </sub></p>
<p><sub>در غمِ رفتنت، عزیز من، یک ایران درهم شکست؛  </sub></p>
<p><sub>من دیدم که دلِ کارگر شکست.</sub></p>
<p><sub> </sub></p>
<p><sub>نبودی، پس کمرِ ابرمرد خم گشت؛  </sub></p>
<p><sub>و هم‌مسلکانت، که سکوتشان فریاد شد،  </sub></p>
<p><sub>از چشم جاری گشت.  </sub></p>
<p><sub>خادم‌الرضا بودی، و رضا پناهت داد؛  </sub></p>
<p><sub>و کبوترانش به استقبالت،  </sub></p>
<p><sub>جان در قربانگاهِ عشق نهادند.</sub></p>
<p><sub> </sub></p>
<p><img style="float: right;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/screenshot_____chrome-1.jpg" alt="" width="847" height="636" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/وقتی-دل-ایران-در-غم-رفتنت-شکست">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/وقتی-دل-ایران-در-غم-رفتنت-شکست#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1859612</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خاطره ای از راهیان نور و معنای دیدار با آقا</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/خاطره-ای-از-راهیان-نور-و-معنای-دیدار-با-آقا</link>
			<pubDate>01:12:00 +0430 سه شنبه، 29 اردیبهشت 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">دلنوشته</category>
<category domain="main">مکتب شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">1859478@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;شهریور سال ۱۳۹۷؛ شب آخر اردوی آموزشی بود. خبر رسید برای اختتامیه قرار است «آقای مراد» بیاید. این از آن خبرهای درگوشی بود که نباید صدایش در می‌آمد؛ برای همین رفتیم روی پله‌های وسط باغچه ردیف شدیم. درخت‌های کاج و بوی خاک سرماخورده فضا را پر کرده بود و صدای زوزه‌ی گرگ‌ها گاهی دلسردمان می‌کرد. سرور که ما را دید، گفت: «اینجا چه خبره، دخترا؟ می‌رفتید داخل.» ما هم سعی کردیم تفره برویم، ولی خب متوجه شد و به سحر چشم غره رفت و گفت: «قرار نبود یه لشکر راه بندازی دنبال خودت! گفتم دو نفر.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبل از اینکه سحر بخواهد حرفی بزند، گفتم: «خب خانم سرور، چه اشکالی داره؟ ما همه دل داریم. تو اصلاً اگه دلت میاد، خودت بگو کی بره، کی بمونه. البته همه به جز من.» همه‌ی دخترها زدند زیر خنده و گفتند: «اره سرور، همه به جز من!» کوتاه آمد و گفت: «چند دقیقه دیگه می‌رسه. حواستون جمع باشه، اذیت نمی‌کنید. عکس تکی و سلفی تکی هم نداریم. باهم جمع می‌شید، عکس می‌گیرید، بعد هم بگید بچه‌های آبادان هستید.»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«چشم قربان، ما بچه‌های آبادانیم کاکا!» و می‌زنیم زیر خنده. سرور می‌رود و پچ‌پچ‌ها شروع می‌شود. دلم لک زده بود برایش. برای حرف‌هایش، اصلاً صدا و آن لحن خاص و لهجه‌ی خوزستانی‌اش؛ همه چیزش خاص بود. می‌توانستم لرزش دست‌هایم را حس کنم و حتی صدای تپش‌های قلبم را. هوای همدان، برخلاف آبادان سرد بود، مخصوصاً شب‌هایش مثل زمستان‌های خودمان بود و سرمایش برایم دلپذیر. دست‌هایمان را می‌گذاشتیم روی دهانمان و ها می‌کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی به شروع برنامه نمانده بود. همه داخل بودند، ولی هنوز نیامده بود. اما این هیچ‌چیز از ذوق دیدنش کم نمی‌کرد و فقط خاطرات رزمایش راهیان‌نور را در ذهنمان تداعی می‌کرد: بیابان، سرما، یک دل هوایی، دو چشم بهاری و آقای مراد؛ تمام آنچه که برای یک شب شهدایی لازم است، و دیگر هیچ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماشین روبه‌روی ما توقف می‌کند. چشم‌هایمان را ریز می‌کنیم؛ خودش است. در مرحله‌ی اول ناموفق بودیم و از دستمان درآمد. کنار در اتاق می‌ایستیم. می‌آید بیرون و به گرمی استقبال می‌کند، بعد به سمت سالن بدرقه‌اش می‌کنیم.  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌گوید: «زیرصدا رو درست کن! چرا اینقدر اکویش زیاده؟ سیستم صدا دست کیه؟ آقا، اکو را قطع کن دیگه!»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما در ذهنم فقط یک جمله تکرار می‌شد: «یعنی قبول می‌کنه ما رو دیدار ببره؟ تعدادمون که زیاد نیست، حالا مگه چی می‌شه؟» شروع می‌کند به صحبت کردن با همان لحن صمیمی‌اش. چقدر جالب، مسابقه می‌گذارد و جایزه هم به انتخاب برنده است. در سالن، دست کسی را پایین نمی‌بینم. قرار شد هرکداممان برود جایزه را دیدارِ آقا بطلبد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«خب دخترم، شما جایزه چی می‌خوای؟»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«میشه بعد بهتون بگم؟»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«نه، الان بگو. میکروفون بدین دستش.»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستش می‌لرزد:«من چیزی نمی‌خوام&amp;#8230; فقط یه چیز، اونم دیدار با آقا.»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی جدی می‌شود، خنده‌ی تلخی می‌زند و می‌پرسد: «کی به شما گفته من دیدار می‌برم؟» بعد رو به جمعیت می‌کند و می‌گوید: «چرا شما فکر می‌کنید لیاقت دیدار با آقا رو دارید؟»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین یک جمله انگار کافی بود برای آوار کردن دلم. و بعد دیگر چیزی نشنیدم. گریه بود و نفس‌هایی که دم‌به‌دم بند می‌آمد و آغوشی از حسرت که محکم می‌فشاردم. مرضیه آرامم می‌کند. من اما دلخور از حرف‌هایش نگاهش می‌کنم. سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی مرضیه او همچنان ادامه می‌دهد و انتهای صحبت‌هایش می‌گوید:«می‌تونم بهتون قول بدم که پک هدیه‌ی آقا رو از بیت‌ بگیرم»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برنامه تمام می‌شود. دخترا بلند می‌شوند برای بدرقه‌ی او، من اما فقط تماشایش می‌کنم.  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌رویم سر مزار دو شهید گمنام تا پاسی از شب. تمام وقت، یک جمله در ذهنم تکرار می‌شود: «چرا فکر کردید لیاقت دیدنش رو دارید؟»  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا من اینجا دنبال یک دلیل بودم. دنبال اینکه اگر بروم، اگر بنشینم بین آن جمعیت، حرفی هم برای گفتن دارم یا صرفاً فقط یک چشم‌سر برای دیدن؟ دستم را روی سنگ مزار می‌گذارم و سرمایش تا مغز استخوانم می‌رود. خیره می‌شوم به متن روی سنگ مزار (شهید گمنام) و گم می‌شوم در دل یک معما.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/خاطره-ای-از-راهیان-نور-و-معنای-دیدار-با-آقا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شهریور سال ۱۳۹۷؛ شب آخر اردوی آموزشی بود. خبر رسید برای اختتامیه قرار است «آقای مراد» بیاید. این از آن خبرهای درگوشی بود که نباید صدایش در می‌آمد؛ برای همین رفتیم روی پله‌های وسط باغچه ردیف شدیم. درخت‌های کاج و بوی خاک سرماخورده فضا را پر کرده بود و صدای زوزه‌ی گرگ‌ها گاهی دلسردمان می‌کرد. سرور که ما را دید، گفت: «اینجا چه خبره، دخترا؟ می‌رفتید داخل.» ما هم سعی کردیم تفره برویم، ولی خب متوجه شد و به سحر چشم غره رفت و گفت: «قرار نبود یه لشکر راه بندازی دنبال خودت! گفتم دو نفر.»</p>
<p> </p>
<p>قبل از اینکه سحر بخواهد حرفی بزند، گفتم: «خب خانم سرور، چه اشکالی داره؟ ما همه دل داریم. تو اصلاً اگه دلت میاد، خودت بگو کی بره، کی بمونه. البته همه به جز من.» همه‌ی دخترها زدند زیر خنده و گفتند: «اره سرور، همه به جز من!» کوتاه آمد و گفت: «چند دقیقه دیگه می‌رسه. حواستون جمع باشه، اذیت نمی‌کنید. عکس تکی و سلفی تکی هم نداریم. باهم جمع می‌شید، عکس می‌گیرید، بعد هم بگید بچه‌های آبادان هستید.»  </p>
<p>«چشم قربان، ما بچه‌های آبادانیم کاکا!» و می‌زنیم زیر خنده. سرور می‌رود و پچ‌پچ‌ها شروع می‌شود. دلم لک زده بود برایش. برای حرف‌هایش، اصلاً صدا و آن لحن خاص و لهجه‌ی خوزستانی‌اش؛ همه چیزش خاص بود. می‌توانستم لرزش دست‌هایم را حس کنم و حتی صدای تپش‌های قلبم را. هوای همدان، برخلاف آبادان سرد بود، مخصوصاً شب‌هایش مثل زمستان‌های خودمان بود و سرمایش برایم دلپذیر. دست‌هایمان را می‌گذاشتیم روی دهانمان و ها می‌کردیم.</p>
<p> </p>
<p>چیزی به شروع برنامه نمانده بود. همه داخل بودند، ولی هنوز نیامده بود. اما این هیچ‌چیز از ذوق دیدنش کم نمی‌کرد و فقط خاطرات رزمایش راهیان‌نور را در ذهنمان تداعی می‌کرد: بیابان، سرما، یک دل هوایی، دو چشم بهاری و آقای مراد؛ تمام آنچه که برای یک شب شهدایی لازم است، و دیگر هیچ.</p>
<p> </p>
<p>ماشین روبه‌روی ما توقف می‌کند. چشم‌هایمان را ریز می‌کنیم؛ خودش است. در مرحله‌ی اول ناموفق بودیم و از دستمان درآمد. کنار در اتاق می‌ایستیم. می‌آید بیرون و به گرمی استقبال می‌کند، بعد به سمت سالن بدرقه‌اش می‌کنیم.  </p>
<p>می‌گوید: «زیرصدا رو درست کن! چرا اینقدر اکویش زیاده؟ سیستم صدا دست کیه؟ آقا، اکو را قطع کن دیگه!»  </p>
<p>من اما در ذهنم فقط یک جمله تکرار می‌شد: «یعنی قبول می‌کنه ما رو دیدار ببره؟ تعدادمون که زیاد نیست، حالا مگه چی می‌شه؟» شروع می‌کند به صحبت کردن با همان لحن صمیمی‌اش. چقدر جالب، مسابقه می‌گذارد و جایزه هم به انتخاب برنده است. در سالن، دست کسی را پایین نمی‌بینم. قرار شد هرکداممان برود جایزه را دیدارِ آقا بطلبد.</p>
<p> </p>
<p>«خب دخترم، شما جایزه چی می‌خوای؟»  </p>
<p>«میشه بعد بهتون بگم؟»  </p>
<p>«نه، الان بگو. میکروفون بدین دستش.»  </p>
<p>دستش می‌لرزد:«من چیزی نمی‌خوام&#8230; فقط یه چیز، اونم دیدار با آقا.»  </p>
<p>خیلی جدی می‌شود، خنده‌ی تلخی می‌زند و می‌پرسد: «کی به شما گفته من دیدار می‌برم؟» بعد رو به جمعیت می‌کند و می‌گوید: «چرا شما فکر می‌کنید لیاقت دیدار با آقا رو دارید؟»  </p>
<p>همین یک جمله انگار کافی بود برای آوار کردن دلم. و بعد دیگر چیزی نشنیدم. گریه بود و نفس‌هایی که دم‌به‌دم بند می‌آمد و آغوشی از حسرت که محکم می‌فشاردم. مرضیه آرامم می‌کند. من اما دلخور از حرف‌هایش نگاهش می‌کنم. سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی مرضیه او همچنان ادامه می‌دهد و انتهای صحبت‌هایش می‌گوید:«می‌تونم بهتون قول بدم که پک هدیه‌ی آقا رو از بیت‌ بگیرم»</p>
<p> </p>
<p>برنامه تمام می‌شود. دخترا بلند می‌شوند برای بدرقه‌ی او، من اما فقط تماشایش می‌کنم.  </p>
<p>می‌رویم سر مزار دو شهید گمنام تا پاسی از شب. تمام وقت، یک جمله در ذهنم تکرار می‌شود: «چرا فکر کردید لیاقت دیدنش رو دارید؟»  </p>
<p>حالا من اینجا دنبال یک دلیل بودم. دنبال اینکه اگر بروم، اگر بنشینم بین آن جمعیت، حرفی هم برای گفتن دارم یا صرفاً فقط یک چشم‌سر برای دیدن؟ دستم را روی سنگ مزار می‌گذارم و سرمایش تا مغز استخوانم می‌رود. خیره می‌شوم به متن روی سنگ مزار (شهید گمنام) و گم می‌شوم در دل یک معما.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/خاطره-ای-از-راهیان-نور-و-معنای-دیدار-با-آقا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/خاطره-ای-از-راهیان-نور-و-معنای-دیدار-با-آقا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1859478</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ایران جان</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/ایران-جان-8</link>
			<pubDate>21:43:00 +0430 دوشنبه، 21 اردیبهشت 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1858525@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/img_20260511_204113_461.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1280&quot; height=&quot;853&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«پذیرشِ فرخ‌لقا با لباس‌های باز و آن دسته‌قماشِ سس‌خرسی، برای من بسیار آسان‌تر از آن بود که او را میان تجمع مردمی، با پرچم ایران، ببینم؛ در حالی که فریاد &amp;#8220;مرگ بر آمریکا&amp;#8221; سر می‌داد. در آن لحظه، از شدت ناراحتی چشم‌هایم مدام خیس می‌شد و دستم را محکم مشت می‌کردم تا لرزش آن را پنهان کنم؛ تمام تلاشم این بود که ظاهری آرام و محکم از خود نشان دهم. دیدن این صحنه، مرا شوک کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها سه روز از شهادت رهبر شهید می‌گذشت و من، آتشِ خشم بودم. با خود می‌گفتم: &amp;#8220;فرخ‌لقا اینجا چکار می‌کند؟ اصلاً برای چه آمده است؟&amp;#8221; خشمم را فرو می‌خوردم و بغض را در گلو خفه می‌کردم. او از کنارم رد می‌شد؛ گمان می‌کنم با خشم به او نگاه کردم، اما او بسیار آرام سرش را پایین انداخت و رفت. در آن شرایط، اصلاً نمی‌توانستم حضورش را هضم کنم. من او را خوب می‌شناختم؛ پنج سال با هم درس خوانده بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم می‌آید در سال‌های ۹۳ و ۹۴، وقتی دخترهای دبیرستانی بودیم؛ روزهایی که نه رفیق من آمده بود و نه رفیق او، به اسرار همکلاسی‌مان مونا، سه نفره رفتیم باغچه مدرسه زیر سایه درخت نشستیم و مشغول گپ‌وگفت شدیم. هرچه بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر به فاصله طولانی میان خودمان پی می‌بردیم؛ ما حتی در &amp;#8220;وطن&amp;#8221; هم اشتراک نداشتیم. من ایران را مام و جان خویش می‌دانستم، اما او، ایران را تنها بلای جان می‌دید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همان سال‌ها، مدام از آزادی و خدمات نکرده‌ی پهلوی می‌گفت. یادم هست یک بار که به دلیل تأخیر دبیر قرآن، من و زهره را از ورود به کلاس منع کرده بود، می‌خواستیم به خانم گرجی بگوییم تا پادرمیانی کند، اما فرخ‌لقا ما را دید و گفت: &amp;#8220;چتونه بابا؟ هوا خیلی خوبه، بیاین بریم توی حیاط؛ حالا یک کلاس قرآن مگه چیه؟&amp;#8221; ما بسیار متفاوت بودیم و من همیشه فاصله‌ام را با او حفظ می‌کردم. اما گاهی بحثمان بالا می‌گرفت و نمی‌شد کاری کرد؛ من آرام بودم و او، هر کجا می‌نشست، با هر کسی هم‌سخن می‌شد. او اهل حضور در راهپیمایی‌ها نبود و حتی راهپیمایی ۲۲ بهمن را که با مدرسه میرفتیم ما را مسخره می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حالا&amp;#8230; باید باور می‌کردم فرخ‌لقا با این تیپ، با این لباس‌های مشکی و پوشیده، درست همین‌جا ایستاده است؛ پرچم ایران را بر فراز دستش می‌رقصاند و مرگ بر آمریکا می‌گوید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند شب می‌گذرد و در این فاصله، او را در اغلب تجمعات شبانه می‌بینم. هم من او را شناخته بودم و هم او مرا، اما چیزی مانع می‌شد که سلام کنیم یا حتی صحبت کنیم. شاید همان گذشته و همان اختلافات مانع بود؛ اختلافاتی که امروز از میان ما رفته است. او تغییر کرده بود و من، چون خود حاصلِ تغییرات و تجربه‌ی متفاوت بودن هستم، خوب می‌دانم او چه حالی دارد. می‌دانم وقتی تنها می‌آید و دوستانش اطرافش نیستند، چه حالی دارد. می‌دانم وقتی می‌خواهد اطرافیانش را متقاعد کند، اگر تمام این مدت مسیرش اشتباه بوده باشد، چقدر زجر می‌کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام، سکوت را می‌شکنم و پس از چند دیدار و رو در رو شدن، به او سلام می‌کنم.»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/ایران-جان-8&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/yasekabud1404/quick-uploads/img_20260511_204113_461.jpg" alt="" width="1280" height="853" /></p>
<p> </p>
<p>«پذیرشِ فرخ‌لقا با لباس‌های باز و آن دسته‌قماشِ سس‌خرسی، برای من بسیار آسان‌تر از آن بود که او را میان تجمع مردمی، با پرچم ایران، ببینم؛ در حالی که فریاد &#8220;مرگ بر آمریکا&#8221; سر می‌داد. در آن لحظه، از شدت ناراحتی چشم‌هایم مدام خیس می‌شد و دستم را محکم مشت می‌کردم تا لرزش آن را پنهان کنم؛ تمام تلاشم این بود که ظاهری آرام و محکم از خود نشان دهم. دیدن این صحنه، مرا شوک کرده بود.</p>
<p>تنها سه روز از شهادت رهبر شهید می‌گذشت و من، آتشِ خشم بودم. با خود می‌گفتم: &#8220;فرخ‌لقا اینجا چکار می‌کند؟ اصلاً برای چه آمده است؟&#8221; خشمم را فرو می‌خوردم و بغض را در گلو خفه می‌کردم. او از کنارم رد می‌شد؛ گمان می‌کنم با خشم به او نگاه کردم، اما او بسیار آرام سرش را پایین انداخت و رفت. در آن شرایط، اصلاً نمی‌توانستم حضورش را هضم کنم. من او را خوب می‌شناختم؛ پنج سال با هم درس خوانده بودیم.</p>
<p>یادم می‌آید در سال‌های ۹۳ و ۹۴، وقتی دخترهای دبیرستانی بودیم؛ روزهایی که نه رفیق من آمده بود و نه رفیق او، به اسرار همکلاسی‌مان مونا، سه نفره رفتیم باغچه مدرسه زیر سایه درخت نشستیم و مشغول گپ‌وگفت شدیم. هرچه بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر به فاصله طولانی میان خودمان پی می‌بردیم؛ ما حتی در &#8220;وطن&#8221; هم اشتراک نداشتیم. من ایران را مام و جان خویش می‌دانستم، اما او، ایران را تنها بلای جان می‌دید.</p>
<p>در همان سال‌ها، مدام از آزادی و خدمات نکرده‌ی پهلوی می‌گفت. یادم هست یک بار که به دلیل تأخیر دبیر قرآن، من و زهره را از ورود به کلاس منع کرده بود، می‌خواستیم به خانم گرجی بگوییم تا پادرمیانی کند، اما فرخ‌لقا ما را دید و گفت: &#8220;چتونه بابا؟ هوا خیلی خوبه، بیاین بریم توی حیاط؛ حالا یک کلاس قرآن مگه چیه؟&#8221; ما بسیار متفاوت بودیم و من همیشه فاصله‌ام را با او حفظ می‌کردم. اما گاهی بحثمان بالا می‌گرفت و نمی‌شد کاری کرد؛ من آرام بودم و او، هر کجا می‌نشست، با هر کسی هم‌سخن می‌شد. او اهل حضور در راهپیمایی‌ها نبود و حتی راهپیمایی ۲۲ بهمن را که با مدرسه میرفتیم ما را مسخره می‌کرد.</p>
<p>اما حالا&#8230; باید باور می‌کردم فرخ‌لقا با این تیپ، با این لباس‌های مشکی و پوشیده، درست همین‌جا ایستاده است؛ پرچم ایران را بر فراز دستش می‌رقصاند و مرگ بر آمریکا می‌گوید!</p>
<p>چند شب می‌گذرد و در این فاصله، او را در اغلب تجمعات شبانه می‌بینم. هم من او را شناخته بودم و هم او مرا، اما چیزی مانع می‌شد که سلام کنیم یا حتی صحبت کنیم. شاید همان گذشته و همان اختلافات مانع بود؛ اختلافاتی که امروز از میان ما رفته است. او تغییر کرده بود و من، چون خود حاصلِ تغییرات و تجربه‌ی متفاوت بودن هستم، خوب می‌دانم او چه حالی دارد. می‌دانم وقتی تنها می‌آید و دوستانش اطرافش نیستند، چه حالی دارد. می‌دانم وقتی می‌خواهد اطرافیانش را متقاعد کند، اگر تمام این مدت مسیرش اشتباه بوده باشد، چقدر زجر می‌کشد.</p>
<p>سرانجام، سکوت را می‌شکنم و پس از چند دیدار و رو در رو شدن، به او سلام می‌کنم.»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/ایران-جان-8">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/ایران-جان-8#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1858525</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شیر یا خط</title>
			<link>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/شیر-یا-خط</link>
			<pubDate>11:28:00 +0430 یکشنبه، 13 اردیبهشت 1405</pubDate>			<dc:creator>یاس کبود</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">دلنوشته</category>			<guid isPermaLink="false">1857473@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;— چطوری روت میشه با این بری تو خیابون؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لبخند جواب دادم: «مگر چه عیبی دارد؟ من که هر بار نگاهم بهش می‌افتد، ذوق می‌کنم.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;— چی می‌گی تو؟ اصلاً او از وجود تو خبر دارد که این‌طور درگیرش هستی؟ نگاه کن، تو را خدا حتی به دفترت هم رحم نکردی؛ این همه طرح، حتماً باید عکس او باشد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه این سؤال‌ها را با اخمی آمیخته به کنجکاوی از من می‌پرسید و من با لبخند همراهیش می‌کردم: «چه اهمیتی دارد؟ من دوستش دارم و این برای من بسیار ارزشمند است.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان جاکلیدی را از کیفم قاپید. یک طرف آن تصویر حضرت آقا بود و طرف دیگر، تصویر یک سردار شهید. با لحنی بازیگوش گفت: «می‌اندازم هوا؛ اگر عکس او آمد یعنی دوستت دارد، اگر نیامد یعنی دوستت ندارد!»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خندیدم و گفتم: «برای من مهم نیست&amp;#8230;» اما وقتی عکس آقا آمد، چنان ذوق کردم که دلم می‌خواست گریه کنم. بدون هیچ تأملی به او گفتم: «دیدی؟ شقایق دل به دل راه دارد!» صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم؛ شادی را با تک‌تک سلول‌هایم لمس می‌کردم؛ این حس و حال و حالت را دوست داشتم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;— نه، این‌طوری نمی‌شود! شانسی بود، دوباره می‌اندازم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفسم به شماره افتاده بود. این بار برخلاف بار اول، استرس داشتم. منتظر بودم شقایق دستش را باز کند&amp;#8230; اما باورکردنی نبود! غیرممکن بود! باز هم عکس آقا بود! هر دو مات و مبهوت مانده بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;— چیه؟ تا سه نشه، بازی نشه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره کوتاه آمد. دل به دل راه داشت&amp;#8230; برای بار سوم هم عکس آقا آمد. شاید این، شیرین‌ترین «شیر یا خطِ» زندگی من بود.»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/شیر-یا-خط&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>— چطوری روت میشه با این بری تو خیابون؟</p>
<p>با لبخند جواب دادم: «مگر چه عیبی دارد؟ من که هر بار نگاهم بهش می‌افتد، ذوق می‌کنم.»</p>
<p>— چی می‌گی تو؟ اصلاً او از وجود تو خبر دارد که این‌طور درگیرش هستی؟ نگاه کن، تو را خدا حتی به دفترت هم رحم نکردی؛ این همه طرح، حتماً باید عکس او باشد!</p>
<p> </p>
<p>همه این سؤال‌ها را با اخمی آمیخته به کنجکاوی از من می‌پرسید و من با لبخند همراهیش می‌کردم: «چه اهمیتی دارد؟ من دوستش دارم و این برای من بسیار ارزشمند است.»</p>
<p> </p>
<p>ناگهان جاکلیدی را از کیفم قاپید. یک طرف آن تصویر حضرت آقا بود و طرف دیگر، تصویر یک سردار شهید. با لحنی بازیگوش گفت: «می‌اندازم هوا؛ اگر عکس او آمد یعنی دوستت دارد، اگر نیامد یعنی دوستت ندارد!»</p>
<p> </p>
<p>خندیدم و گفتم: «برای من مهم نیست&#8230;» اما وقتی عکس آقا آمد، چنان ذوق کردم که دلم می‌خواست گریه کنم. بدون هیچ تأملی به او گفتم: «دیدی؟ شقایق دل به دل راه دارد!» صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم؛ شادی را با تک‌تک سلول‌هایم لمس می‌کردم؛ این حس و حال و حالت را دوست داشتم. </p>
<p> </p>
<p>— نه، این‌طوری نمی‌شود! شانسی بود، دوباره می‌اندازم.</p>
<p> </p>
<p>نفسم به شماره افتاده بود. این بار برخلاف بار اول، استرس داشتم. منتظر بودم شقایق دستش را باز کند&#8230; اما باورکردنی نبود! غیرممکن بود! باز هم عکس آقا بود! هر دو مات و مبهوت مانده بودیم.</p>
<p> </p>
<p>— چیه؟ تا سه نشه، بازی نشه!</p>
<p>بالاخره کوتاه آمد. دل به دل راه داشت&#8230; برای بار سوم هم عکس آقا آمد. شاید این، شیرین‌ترین «شیر یا خطِ» زندگی من بود.»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/شیر-یا-خط">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/شیر-یا-خط#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://yasekabud1404.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1857473</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
