یاس کبود

باید برخاست

ارسال شده در 26 تیر 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته

صدای خس‌خسِ نفس‌هایم را می‌شنیدم و قلبم… انگار می‌خواست از سینه بیرون بیاید! واقعاً آنچه می‌بینم، تابوتِ شماست؟

پاهایم را حس نمی‌کردم؛ نمی‌دانم مسیر را پیاده می‌آمدم یا از شدتِ شوقِ دیدار، پرواز می‌کردم…

دست‌هایم را روی تابوت می‌کشم؛ مثل تکه‌ای یخ، سرد است و مرا به یغما می‌برد. گرمای اشک‌هایم، زندگی را به من یادآور می‌شود. سر از تابوت برمی‌دارم؛ حالا، از هر فکر و خیال و حرفی، خاموشم.

به دست‌هایم نگاه می‌کنم که تو را در آغوش گرفتند؛ می‌لرزند و انگار با من غریبه‌اند. گمان می‌کردم به اینجا که برسم، به این لحظه، باید جان بدهم؛ ولی هنوز… این نفس، عزمِ سفر ندارد.

خاموشیِ این لحظه، از هر فریادی بلندتر است. انگار زمان، در جلوی این تابوت، ایستاده و از حرکت بازمانده است. سکوتی که از میانِ لرزشِ دستانم می‌گذرد، سکوتِ پایانِ جهان است؛ سکوتی که در آن، تنها صدای شکستنِ چیزی در اعماقِ روحم به گوش می‌رسد.

چرا این سکوت؟ چرا این سردی؟
گمان می‌کردم با رسیدن به این آستانه، آتشِ درونم شعله‌ور می‌شود، اما این‌که می‌بینم، مرا به سرمایِ مطلقِ یک انجمادِ ابدی فرو می‌برد. انگار تمامِ کلمات، تمامِ دعاها و تمامِ اشک‌هایی که برای این لحظه جمع کرده بودم، در برابرِ عظمتِ این واقعیت، ناچیز و بی‌معنا گشته‌اند. من در برابرِ این تابوت، نه یک سوگوار، که یک هیچ‌کس هستم؛ تهی از هر ادعا، خالی از هر هیجانِ گذرا.

اما… در میان این انجماد، چیزی در اعماقِ این کالبدِ لرزان، جرقه می‌زند. همان گرمایِ اشکی که زندگی را یادآورم، حالا دارد از سرمایِ تابوت، فاصله می‌گیرد. این لرزشِ دست‌هایم، دیگر از ترسِ مرگ نیست؛ از لرزشِ قدرتی است که می‌خواهد از خاک برخیزد.

آیا می‌توان از این سکوت، فریادی بیرون کشید؟
آیا می‌توان از این سرمایِ مرگ، آتشِ انتقام ساخت؟

بله.
این نفس که هنوز عزمِ سفر ندارد، به زودی، عزمِ برخاستن خواهد کرد. من امروز اینجا نیستم که فقط با شما وداع کنم؛ من اینجا هستم تا از میانِ این سکوت، عهدی ببندم. عهدی که نه با کلام، که با خون نوشته می‌شود.

اگر قرار است این دیدار، آخرین دیدارِ من با این جهان باشد، پس بگذار این آخرین حضور، سنگِ بنایِ برخاستنِ من باشد. من از این تابوت، نه فقط یادِ شما، که شعله‌ی راهِ خود را برمی‌گیرم.

رهبر شهیدم ما خواهیم برخاست؛ به امامت امام امت برای انتقام و مبارزه با استکبار جهانی خواهیم برخاست.

امین ایران امین روح و جان ایران جان باید برخاست برای خدا تجدید عهد با رهبرانقلاب جان ایران رهبر شهید یالثارات رهبر شهید نظر دهید »

توصیف فضای روضه و عزاداری محرم؛ از ماتم شخصی تا نوای حسین (ع)

ارسال شده در 26 خرداد 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته, شهادت

آدمِ عزادار، چشم و گوشش پیشِ عزیزِ از دست رفته‌اش است؛ هر طرف می‌چرخد، عزیزش را می‌بیند و هر صدایی، دلش را هوایی می‌کند.امشب که درِ روضه باز شد، من به محض ورود، چشمم به پارچه‌ی سیاهی خورد که در میان‌اش تصویر تو را در آغوش داشت؛ و به رسمِ خونخواهی به روی آن با رنگِ سرخ، دورِ تصویرت نوشته بودند: «یا الثاراتِ خامنه‌ای، یا الثاراتِ حسین است». چشم که در شوقِ دیدارِ تو بود، با دیدن این تصویر، با اشک وضو گرفت و عرضِ سلام و احترام کرد.

 

با صدای «حسیــن، حسیــــن»ِ مداح که آن را می‌کشید، در من پیرزنی زاده شد؛ پیرزنی با دست‌های پرلرزش که بر دیوارهای سیاه می‌کشد؛ دیوارهایی که حالا با نامِ آقای اباعبدالله جان گرفته‌اند. او پاهای بی‌رمقش را بر زمین می‌کشد تا خودش را به تصویرِ عزیزش برساند. نیستی عزیزجان، ببینی چگونه ماتمِ تو، ماتمِ روضه‌ی حسین را پیش از پیش سنگین کرده است!

 

نفسی می‌کشم و عطرِ چایِ روضه‌ی آقای اباعبدالله، تا عمقِ جانم می‌رود؛ عطری که حیاتم می‌بخشد. دخترکِ خادمی که لباسِ احرامِ محرم بر تن دارد، سینی را جلوی من می‌گیرد. استکانِ منقش به «السلام علیک یا اباعبدالله» را در دست می‌گیرم؛ گرمایش، سرمایِ تنم را می‌کشد و به پیکرِ نیمه‌جانم، جانی دوباره می‌بخشد.

 

 

ادبیات مذهبی دلنوشته محرم دکلمه محرم روایت های عاشقانه و مذهبی روضه امام حسین عاشقانه های مذهبی عزاداری محرم ماتم و دلتنگی مراسم های مذهبی نوشته های ادبی غمگین نظر دهید »

غدیر معرفت حبس شده

ارسال شده در 14 خرداد 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته

…دستم را از روی دیوارِ کاهگلیِ کوچه برمی‌دارم؛ سردیِ دیوار، گرمایِ اشکم را بیشتر به رخ می‌کشد. اینجا، در این کوچه، تاریخ نَفَس‌تنگی گرفته است. اینجا همان‌جاست که سنگینیِ “سکوت"، از صدایِ فریادهایِ غدیر بلندتر بود.

 

چقدر عجیب است؛ غدیر، عیدی که در آن “نور” بر “ظلمت” چیره شد، حالا در غربتِ این کوچه‌ها، زیر آوارِ مصلحت‌هایِ دروغین، نفس‌هایِ آخرش را می‌کشد.

 

من دوباره درِ خانه‌ها را می‌زنم. صاحب‌خانه‌ها همان‌اند که چند صباح پیش، در دشتِ غدیر، دستانشان را به نشانه‌ی بیعت بالا برده بودند. می‌پرسم: “مگر ندیدید دستِ علی را؟ مگر نشنیدید طنینِ ‘مَن کُنتُ مَولاه’ را؟”

اما آن‌ها حتی در را هم باز نمی‌کنند. فقط صدایِ لولایِ زنگ‌زده‌ی در می‌آید که رویِ گوشِ تاریخ می‌خراشد و بعد… سکوت. سکوتی که بویِ ترس می‌دهد، بویِ دنیاطلبی، بویِ فراموشیِ تعمدی.

 

به انتهایِ کوچه می‌رسم؛ به خانه‌ای که درش، ساده‌ترین درِ دنیاست اما سنگین‌ترین درِ تاریخ. آرام می‌نشینم. بویِ نانِ جو می‌آید و صدایِ مناجاتی که از دیوارها عبور می‌کند و به عرش می‌رسد. بغض می‌کنم، نه برایِ علی؛ که علی، بلندتر از آن است که درِ بسته‌ی مردم، قدرش را کوچک کند. بغض می‌کنم برایِ خودم، برایِ نسل‌هایی که بعد از ما می‌آیند، و برایِ همه‌ی کسانی که می‌دانند “حق” چیست، اما عمریست که دارند با “باطل” سازش می‌کنند.

 

من پشتِ این در، دیگر چیزی نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم یکی باشد که بداند: 

«مولایِ من! اگر همه‌ی جهانِ امروز هم در را به رویت ببندند، من همین‌جا، پشتِ همین درِ بسته‌ی تاریخ نشسته‌ام؛ نه برایِ معجزه، که برایِ وفاداری. استخوان در گلو دارم، اما هنوز هم فریاد می‌زنم: علی مع الحق. و این بهترین جایِ جهان است برایِ ایستادن؛ حتی اگر تمامِ دنیا، این کوچه را فراموش کرده باشند.»

 

در بسته است، اما این در، تنها راهِ ورود به بهشتِ معرفت است؛ راهی که از کوچه‌هایِ تنهاییِ علی می‌گذرد و به حقیقتِ ابدیِ خدا می‌رسد.

 

امامت عیدغدیر غدیر ولایت نظر دهید »

دلنوشته ای برای رهبر شهیدم

ارسال شده در 3 خرداد 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع

 

یک جاهایی آدم از همه چیز تهی می‌شود و تنها یک چیز اون رو نگه میداره!
همون یک چیز حبل الله است
تو همان حبل الله من بودی🥲
حالا که نیستی ایام نه به کام است نه میگذرند😔
نشسته ام به تمامی ایامی که بودی می اندیشم همه چیز خوب بود تلخی روزگارم حتی شیرین بود
حالا اما هیچ چیز شیرین نیست رنگ ها را پررنگ تر از قبل میکشم اما جز سیاه و سفید نیست
کاش بودی کاش میخندیدی یا اصلا کاش حرف میزدی با ما کم ولی حرف میزدی
از بعد رفتنت یتیم شدم یتیم😞
باید ببینی چه خنجرهای پنهان شده ای زخم به گلوهایمان انداختند
چه آدم هایی برایمان رنگ باختند
هیچ چیز مثل قبل نیست حتی آدم هایی که دوست میداشتم
آدم هایی که گمان می کردم یاور روزهای بی کسیم خواهند بود بعد تو نقاب هایشان افتاد
غریب شده ام با آنکه آشنایم بود حالا من چشم میچرخانم به دنبال آدم هایی که باهم اشتراک بزرگی داریم بنام تو
آری تو عزیز دل من، امین روح و جانم که مرا صیقلم می‌داد.
عزیز من …

نظر دهید »

وقتی دل ایران در غم رفتنت شکست

ارسال شده در 30 اردیبهشت 1405 توسط یاس کبود در بدون موضوع, دلنوشته, مکتب شهدا, شهادت

 

یاد آن شب که تا سحر، غرق در راز و نیاز بودیم؛  

عقل می‌دانست رفته‌ای، اما دل در انتظارِ معجزه بود.  

گره می‌زدیم و شمع روشن می‌کردیم،  

و آسمان نیز در این درد، با ما می‌گریست.


بگو که رفته‌ای، یا هنوز هستی؟  

بگو از آن قدِ رشید، چه اندازه باقی مانده است؟  

چون مادر سوختی، و چون حسن، غریب بودی؛  

دستت را کسی نگرفت، اما تو خود دستگیر بودی.

 

هر که از تو گذشت، طعنه‌ای مهمانت کرد،  

و تو با لبخند، به استقبالش رفتی.  

گفتی: «قرآن هرگز نمی‌سوزد»؛  

و قسم به قرآن که تو «أجرهم عند ربهم» شدی.

 

تو مهربان‌تر از آن بودی که بمانی،  

و عاشق‌تر از آنکه دلبستهٔ میز و صندلی شوی.  

در غمِ رفتنت، عزیز من، یک ایران درهم شکست؛  

من دیدم که دلِ کارگر شکست.

 

نبودی، پس کمرِ ابرمرد خم گشت؛  

و هم‌مسلکانت، که سکوتشان فریاد شد،  

از چشم جاری گشت.  

خادم‌الرضا بودی، و رضا پناهت داد؛  

و کبوترانش به استقبالت،  

جان در قربانگاهِ عشق نهادند.

 

ابراهیم رئیسی خادم الرضا رئیسی مرد عمل سوگ ایران شهید خدمت مسئول تراز مسئول تراز انقلاب نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
خانه
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

یاس کبود

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • دلنوشته
  • سبک زندگی
  • سیره علما
  • شهادت
  • مهدویت
  • مکتب شهدا
  • ولادت

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان