باید برخاست
صدای خسخسِ نفسهایم را میشنیدم و قلبم… انگار میخواست از سینه بیرون بیاید! واقعاً آنچه میبینم، تابوتِ شماست؟
پاهایم را حس نمیکردم؛ نمیدانم مسیر را پیاده میآمدم یا از شدتِ شوقِ دیدار، پرواز میکردم…
دستهایم را روی تابوت میکشم؛ مثل تکهای یخ، سرد است و مرا به یغما میبرد. گرمای اشکهایم، زندگی را به من یادآور میشود. سر از تابوت برمیدارم؛ حالا، از هر فکر و خیال و حرفی، خاموشم.
به دستهایم نگاه میکنم که تو را در آغوش گرفتند؛ میلرزند و انگار با من غریبهاند. گمان میکردم به اینجا که برسم، به این لحظه، باید جان بدهم؛ ولی هنوز… این نفس، عزمِ سفر ندارد.
خاموشیِ این لحظه، از هر فریادی بلندتر است. انگار زمان، در جلوی این تابوت، ایستاده و از حرکت بازمانده است. سکوتی که از میانِ لرزشِ دستانم میگذرد، سکوتِ پایانِ جهان است؛ سکوتی که در آن، تنها صدای شکستنِ چیزی در اعماقِ روحم به گوش میرسد.
چرا این سکوت؟ چرا این سردی؟
گمان میکردم با رسیدن به این آستانه، آتشِ درونم شعلهور میشود، اما اینکه میبینم، مرا به سرمایِ مطلقِ یک انجمادِ ابدی فرو میبرد. انگار تمامِ کلمات، تمامِ دعاها و تمامِ اشکهایی که برای این لحظه جمع کرده بودم، در برابرِ عظمتِ این واقعیت، ناچیز و بیمعنا گشتهاند. من در برابرِ این تابوت، نه یک سوگوار، که یک هیچکس هستم؛ تهی از هر ادعا، خالی از هر هیجانِ گذرا.
اما… در میان این انجماد، چیزی در اعماقِ این کالبدِ لرزان، جرقه میزند. همان گرمایِ اشکی که زندگی را یادآورم، حالا دارد از سرمایِ تابوت، فاصله میگیرد. این لرزشِ دستهایم، دیگر از ترسِ مرگ نیست؛ از لرزشِ قدرتی است که میخواهد از خاک برخیزد.
آیا میتوان از این سکوت، فریادی بیرون کشید؟
آیا میتوان از این سرمایِ مرگ، آتشِ انتقام ساخت؟
بله.
این نفس که هنوز عزمِ سفر ندارد، به زودی، عزمِ برخاستن خواهد کرد. من امروز اینجا نیستم که فقط با شما وداع کنم؛ من اینجا هستم تا از میانِ این سکوت، عهدی ببندم. عهدی که نه با کلام، که با خون نوشته میشود.
اگر قرار است این دیدار، آخرین دیدارِ من با این جهان باشد، پس بگذار این آخرین حضور، سنگِ بنایِ برخاستنِ من باشد. من از این تابوت، نه فقط یادِ شما، که شعلهی راهِ خود را برمیگیرم.
رهبر شهیدم ما خواهیم برخاست؛ به امامت امام امت برای انتقام و مبارزه با استکبار جهانی خواهیم برخاست.




