شیر یا خط
— چطوری روت میشه با این بری تو خیابون؟
با لبخند جواب دادم: «مگر چه عیبی دارد؟ من که هر بار نگاهم بهش میافتد، ذوق میکنم.»
— چی میگی تو؟ اصلاً او از وجود تو خبر دارد که اینطور درگیرش هستی؟ نگاه کن، تو را خدا حتی به دفترت هم رحم نکردی؛ این همه طرح، حتماً باید عکس او باشد!
همه این سؤالها را با اخمی آمیخته به کنجکاوی از من میپرسید و من با لبخند همراهیش میکردم: «چه اهمیتی دارد؟ من دوستش دارم و این برای من بسیار ارزشمند است.»
ناگهان جاکلیدی را از کیفم قاپید. یک طرف آن تصویر حضرت آقا بود و طرف دیگر، تصویر یک سردار شهید. با لحنی بازیگوش گفت: «میاندازم هوا؛ اگر عکس او آمد یعنی دوستت دارد، اگر نیامد یعنی دوستت ندارد!»
خندیدم و گفتم: «برای من مهم نیست…» اما وقتی عکس آقا آمد، چنان ذوق کردم که دلم میخواست گریه کنم. بدون هیچ تأملی به او گفتم: «دیدی؟ شقایق دل به دل راه دارد!» صدای تپشهای قلبم را میشنیدم؛ شادی را با تکتک سلولهایم لمس میکردم؛ این حس و حال و حالت را دوست داشتم.
— نه، اینطوری نمیشود! شانسی بود، دوباره میاندازم.
نفسم به شماره افتاده بود. این بار برخلاف بار اول، استرس داشتم. منتظر بودم شقایق دستش را باز کند… اما باورکردنی نبود! غیرممکن بود! باز هم عکس آقا بود! هر دو مات و مبهوت مانده بودیم.
— چیه؟ تا سه نشه، بازی نشه!
بالاخره کوتاه آمد. دل به دل راه داشت… برای بار سوم هم عکس آقا آمد. شاید این، شیرینترین «شیر یا خطِ» زندگی من بود.»
