ایران جان

«پذیرشِ فرخلقا با لباسهای باز و آن دستهقماشِ سسخرسی، برای من بسیار آسانتر از آن بود که او را میان تجمع مردمی، با پرچم ایران، ببینم؛ در حالی که فریاد “مرگ بر آمریکا” سر میداد. در آن لحظه، از شدت ناراحتی چشمهایم مدام خیس میشد و دستم را محکم مشت میکردم تا لرزش آن را پنهان کنم؛ تمام تلاشم این بود که ظاهری آرام و محکم از خود نشان دهم. دیدن این صحنه، مرا شوک کرده بود.
تنها سه روز از شهادت رهبر شهید میگذشت و من، آتشِ خشم بودم. با خود میگفتم: “فرخلقا اینجا چکار میکند؟ اصلاً برای چه آمده است؟” خشمم را فرو میخوردم و بغض را در گلو خفه میکردم. او از کنارم رد میشد؛ گمان میکنم با خشم به او نگاه کردم، اما او بسیار آرام سرش را پایین انداخت و رفت. در آن شرایط، اصلاً نمیتوانستم حضورش را هضم کنم. من او را خوب میشناختم؛ پنج سال با هم درس خوانده بودیم.
یادم میآید در سالهای ۹۳ و ۹۴، وقتی دخترهای دبیرستانی بودیم؛ روزهایی که نه رفیق من آمده بود و نه رفیق او، به اسرار همکلاسیمان مونا، سه نفره رفتیم باغچه مدرسه زیر سایه درخت نشستیم و مشغول گپوگفت شدیم. هرچه بیشتر حرف میزدیم، بیشتر به فاصله طولانی میان خودمان پی میبردیم؛ ما حتی در “وطن” هم اشتراک نداشتیم. من ایران را مام و جان خویش میدانستم، اما او، ایران را تنها بلای جان میدید.
در همان سالها، مدام از آزادی و خدمات نکردهی پهلوی میگفت. یادم هست یک بار که به دلیل تأخیر دبیر قرآن، من و زهره را از ورود به کلاس منع کرده بود، میخواستیم به خانم گرجی بگوییم تا پادرمیانی کند، اما فرخلقا ما را دید و گفت: “چتونه بابا؟ هوا خیلی خوبه، بیاین بریم توی حیاط؛ حالا یک کلاس قرآن مگه چیه؟” ما بسیار متفاوت بودیم و من همیشه فاصلهام را با او حفظ میکردم. اما گاهی بحثمان بالا میگرفت و نمیشد کاری کرد؛ من آرام بودم و او، هر کجا مینشست، با هر کسی همسخن میشد. او اهل حضور در راهپیماییها نبود و حتی راهپیمایی ۲۲ بهمن را که با مدرسه میرفتیم ما را مسخره میکرد.
اما حالا… باید باور میکردم فرخلقا با این تیپ، با این لباسهای مشکی و پوشیده، درست همینجا ایستاده است؛ پرچم ایران را بر فراز دستش میرقصاند و مرگ بر آمریکا میگوید!
چند شب میگذرد و در این فاصله، او را در اغلب تجمعات شبانه میبینم. هم من او را شناخته بودم و هم او مرا، اما چیزی مانع میشد که سلام کنیم یا حتی صحبت کنیم. شاید همان گذشته و همان اختلافات مانع بود؛ اختلافاتی که امروز از میان ما رفته است. او تغییر کرده بود و من، چون خود حاصلِ تغییرات و تجربهی متفاوت بودن هستم، خوب میدانم او چه حالی دارد. میدانم وقتی تنها میآید و دوستانش اطرافش نیستند، چه حالی دارد. میدانم وقتی میخواهد اطرافیانش را متقاعد کند، اگر تمام این مدت مسیرش اشتباه بوده باشد، چقدر زجر میکشد.
سرانجام، سکوت را میشکنم و پس از چند دیدار و رو در رو شدن، به او سلام میکنم.»
