باید برخاست
صدای خسخسِ نفسهایم را میشنیدم و قلبم… انگار میخواست از سینه بیرون بیاید! واقعاً آنچه میبینم، تابوتِ شماست؟ پاهایم را حس نمیکردم؛ نمیدانم مسیر را پیاده میآمدم یا از شدتِ شوقِ دیدار، پرواز میکردم… دستهایم را روی تابوت میکشم؛ مثل… بیشتر »
